امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 3.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ادامه ي داستان با شما
نویسنده پیام
مسافر شب آفلاین
مسافر شب
****

ارسال‌ها: 293
موضوع‌ها: 50
تاریخ عضویت: Feb 2015
اعتبار: 14
ارسال: #21
RE: ادامه ي داستان با شما
نگاه همه بچه ها به آنجا خیره شد. همه سر جای خودشان مثل درختی که هزار سال در زمین ریشه دوانده باشد، میخ کوب شده بودند حتی کیان گرسنگی اش را از یا برد.
مهدی همین طور که مردمک چشمهایش خیره بود، ناخودگاه دست راستش که گوشه ی یکی از ناخن هایش سیاه و خاکستری شده بود، را بالا آورد و زیر چانه ی کوچکش گرفت.
این ژست و حالت برای او حکم تفکر عمیقی را در بر می داشت. در این حالت، انگار مغز او با مغز انیشتن، نه! گالیه، بله! مغز گالیه برابری و همسانی می کرد.
زمان می گذشت. گهگاهی صدای تنفس بینی بچه ها از لابلای پره های نازک بینی آنها، فضا را پر می کرد. گرمای مطلوبی پوست گونه هایشان را لمس می کرد و خیلی زیرکانه نوازش می داد.
(آخرین ویرایش در این ارسال: 11-20-2015، 11:20 PM، توسط مسافر شب.)
11-20-2015، 11:16 PM
ارسال‌ها پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان