امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فردا دیره
نویسنده پیام
mimasam آفلاین
(ناظم انجمن)
*******

ارسال‌ها: 494
موضوع‌ها: 109
تاریخ عضویت: Dec 2013
اعتبار: 35
ارسال: #1
فردا دیره
سعیددم در دانشگاه منتظره که میبینه نگار میاد و یه نگاه کوچیک و رد میشه. سعید دنبالش میره و صدا میزنه وایسا و نگار وای میسه و بر میگرده(دوربین رو به مکان نگار هست(از ابتدا تا اخرش از همین زاویه فیلم میگیره...) سعید میاد طرفش و شروع میکنه: چقدر منتظر بمونم..گناه من چیه...عاشقم....بد قیافم..بیکارم...خوب بگو....نگار تا میاد حرف بزنه سعید ادامه میده با صدای بلندتر.   سه سال پیش با ادب به داداشت گفتم...روم نمیشد ولی به خودت گفتم....ولی هیچی انگار من نیستم...نبودم واسه چی؟ ها؟  خوب میگفتی نه لاقال تکلیفم روشن میشد....من که دست خودم نبود دوست داشتنت...چرا اخه.....  دانشجوها جمع شده بودند که یکی میاد میگا اقا ارومتر...چرا مزاحم میشی...سعید بر میگرده و میگه اقا الان من حالم خوب نیست و نمیتونم مسولیت اجتماعیم رو درست انجام بدم شما ببخشید لطفا(به صورت خیلی اروم و متین)...پسر از ارومی سعید تعجب میکنه و میره کنار که یهو یکی دیگه میاد میگه چرا مزاحم مردم میشی عوضی که سعید میگه من همیشه موقعی که سوم شخص بودم این صحنه ها رو میدیدم میگفتم این طرف چرا اینجوری میکنه...باید حقش رو بزاره کف دستش تا دیگه تکرار نشه ولی الن کارای مهمتر دارم.وقت ندارم...برو...که پسر تعجبانه میگه هری ...تماما نگار تعجبانه نگاه میکنه...سعید رو به تماشا چیان میگه من وقت ندارم ولی مسولم..و به پسره میگه دوست داشتم بزنی منو منم با قانون و پلیس بزنمت....ولی که یهو سیلی میخوره و میگه حیف وقت ندارموبا قدرت پسره رو هل میده و پسره چنان میوفته.....صحنه شلوغتر میشه .نگار ترسیده....یهو یکی گردنکلفت پر هیکل پیدا میشه و میگه این کیه که داداش منو زده و به خواهرم داره توهین میکنه..سعید میره جلوش و با سر رو ب بالا (قد بلند طرف) میگه اگه وقت داشتم میگفتم..تو لاتی؟ چی از لاتی میدونی؟کی بهت یاد داد؟ نه داداش این لاتی نیست که یهو یکی میاد جلو ..سعید میگه اقای احمدی ...شما که پایه لیسانسم امضاع کردی...شما بیا اینجا بگو من چی گناهی دارم...با چشم اشکناک...اینطرف ایشون چن ساله که منو منتظر گذاشته منم بزون هیچگونه بی احترامی داشتم صحبت میکردم که اقایون چنین و چنان کردند...اقای احمدی میخوام طوری بهشون بفهمونی و ضاوت کنی که فردا با افتخار مدرکمو نگاه کنم....اقای احمدی من اگه پنج دقیقه بیشتر وقت داشتم میموندم و گوش میدادم ولی وقتم کمه..الان دیرم شده...پرواز دارم...و رو به نگار میگه.(نگار تعجبانه و غمناک) دیگه منتظر جوابتون نیستم...دیگه نیستم و میره..... دوربین همچنان همون صحنه رو دورتندمیکنه شب و و روز و یه نفر اعلامیه سعیدرو میاره میچسبونه به اعلانات و همه اون افراد با پچ پچ جمع میشند و اقای احمدی میاد ببینه چه خبره که اشک از چشماش جاری میشه و داره میره سمت دانشگاه که نگار رو میبینه...نگار با تعجب رد میشه و شلوغیرو میبینه و اعلامیه و.....از دستش یه پاکت میوفته که روش نوشته......فردا دیره...همین امروز که سر راهم مثل همیشه سبز شدی اینو بخون.......تمام(البته خیلی کار داره و توش یه چیزای دیگه باید بزارم...هر وقت نوشتن رو یاد گرفتم)
بجاي اينكه با يك تير چندين هدف رو نشانه رويد...هدف بزرگتري رو انتخاب ، و با چندين تير اون رو بزنيد
رنگ همه باشیم و در عین حال بی رنگ، مثل نور.
02-21-2016، 12:35 AM
وب سایت ارسال‌ها پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان